تبليغاتX
روز بیست و هشتم

تو جبرئیل منی!

نه اینکه قلب من همچون پیامبر باشد..
صدای پای تو مثل دوبال جبرائیل..

صدای بال تو تنها نوای قلب من است!

تو را قسم به سکوتم
تو را قسم به صدات

تو را به حرمت آقا٬ "نواده ی سادات"!

که وای بر تو اگر لحظه ای کنی غفلت٬
که شیطنت شود آن دم ملیکه ی عقلت٬
"نزول آیه به قلبم" شود فراموشت...

**

به جای خود که کم است ٬ نه!
به جای من هم.... نه!!

به جای هرچه ملک فی السماء و الارض است..

برای سکته ی قلبم بیا و فکری کن!

زمان ٬ زمین٬ همه را عاشقانه یاری کن!

+ تاريخ سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 9:1 بعد از ظهر به دست سارا صاحب |
حاج بابا!

دیشب صور فلکی سرگیجه گرفته بودند
ناهید و اختر پریشان تر از هر شب کلاف سر در گمی شان را می پیچیدند..
انگار از جستجوی دب اکبر دست کشیده اند..

گویا دب اکبر باران شده باشد و به زمین نازل شده باشد!

فهمیده بودند که در آسمان ها پی او گشتن٬ آب در هاون کوفتن است!

حاج بابا!
روزی که دب اکبر را پی کاری می فرستادی
هیچ دب اصغری
پی "بازیگوشی" رفته بود که تو دب اکبر را آواره کنی؟

نه ناهید بودم و نه اختر
سر به هوا بودم و بازیگوش
روی مدار زحل زنجیر عمو را می بافتم!

امروز اما
هم ناهید شده ام و هم اختر
و به جای همه ی مادران عالم نگرانم..

دیگر خبری از بافت و شکافت زنجیر عمو نیست..

اینجا منم!

که با کلاف سردرگمی ناهید و اختر
برای دب اکبر
کفن
و برای آرزوهایم
لباس عزا

می بافم..

+ تاريخ پنجشنبه 22 دی1390ساعت 7:38 بعد از ظهر به دست سارا صاحب |
سلام

اومدم بگم من اینجا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم..

همیشه سر می زنم

و همیشه می بینم که همه اینجا رو به فراموشی سپردن (مثل خودم که تو ذهنشون فراموش شدم)

اما اینا مهم نیست

چون این روزها بیشتر خدا به یاد من است..

و این مرا بس!

همین که خدا مرا یاد کند... بنده ی خدا هم مرا به خاطر خواهد آورد!

دانشگاه سراسری روزانه کازرون قبول شدم..

کمتر از پیش به این جا سر می زنم

اما کماکان اینجا آرامگاه لحظه های آشفته ام خواهد بود..

 

 

من رو که نه! خدا رو به خاطر بسپارید

حق نگهدارتون

+ تاريخ یکشنبه 10 مهر1390ساعت 10:29 قبل از ظهر به دست سارا صاحب |

   آسمان ، گنبد کبود
   و
زمین ، بیابان برهوت
عمده ی این سنگریزه ها را
"صَریخَ المستَصر ِخین" به اسارت گرفته بود..

راهرو باریک ٬ تاریک ٬ طویل
خودم تنها ٬ دلم تنها و تمام ماسوا تنها

خدا عجله داشت ٬
پشت سر لوکوموتیوران
                     تسبیح می گرداند ،
جاده را به چشمانش کوک می زد ،
انگشت اشاره اش را پشت عقربه ی کوچک ساعت هل می داد...

دوباره
    تسبیح می گرداند!

* * *

مسجد بین راهی بادرود / ساعت 10:15 دقیقه شب

* * *

خدا درست وسط وضوخانه ی خواهران، قلم به دست
مسح سر و دست و پایم را در دفترش تیک می زد..

* * *

چندکیلومتر جلوتر – یک قطار دیگر – یک 18 واگنی بزرگتر
و یک 60 نفر بی حوصله تر
منتظر اتمام اقرار گرفتن خدای 18 واگنی ما ، از مردم آن طرف دنیا
بود!

خدا تازه به خانه اش رسیده بود و  پیغام ها را چک می کرد..

تازه رسیده بود به پیغام دخترک 9 ساله ای که به تازگی سرمشق گرفته بود..
سپس پیغام پیرزن وسواسی و با حوصله ای که "جعفربن طیار" می خواند...

خدا آرام و قرار نداشت
حوصله اش تنگ بود انگار..

کم که نبود! جانشین رسولش را آزرده بودند..
ولی ّ خدا را!!
فکر می کرد حیف از ابلیس که برای این موجود قصی القلب از بهشت رانده شد!
وای بر خلیفة الله هایی که حسادت به امین الله بردند..
                                که دسیسه چیدند..
                                که شق القمری دوباره آفریدند..

خدا در مسجد دلش گرفته بود و گریه می کرد..

صدای مردم درآمده بود..
لوکوموتیوران پیاپی سوت قطار را به صدا در می آورد؛
شاید خدا هم جزو خطرات احتمالی بود..

خدا اما،
از جایش تکان نمی خورد!

قطار تکانی به خودش داد و مسجد قدم به قدم از ما دور شد..

حالا می فهمم یک نفر جا مانده از کاروان.. یک نفر که "یک" نفر نبود.. همه ی دار و ندار من بود
به دفتر گمشدگان کدام ایستگاه بی سیم بزنم که خدای قلبم را جستجو کنند؟

پ.ن: کفه ی ترازوی ایمان که متزلزل شود خداها هم درون مسجدها جا می مانند!!

+ تاريخ پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 11:12 قبل از ظهر به دست سارا صاحب |
یک هفته شده که مرا ندیده ای..
گرسنه و تشنه ای..
حرف هایت را نگفته می جوی و قورت می دهی..

پیشانی ات مدام عرق می کند

لب هایت مکرر باز می شوند اما٬
صدایی از دهانت در نمی آید..

چشم هایت پیوسته بسته می شوند اما٬
تاریکی میهمان چشمانت نمی شود..

تو
نهنگی!

که در ساحل به تقلا افتاده ای!

***

بلندی فریاد من٬ مانده به بلندای سکوت تو برسد..

من فریاد شده ام..

تو سکوت می شوی..

من تنها می شوم..

تو تنها....
تو تنها....

نمی شوی!

نشد!!   دیدی که این فعل حذف با قرینه ی معنا٬ نشد؟!

***

دود را حلقه حلقه بیرون می دهی از دهانت..
غم حلقه حلقه قفل می شود به دور گلویم..

مه ای غلیظ بین من و تو غوغا می کند نم نم..
فاصله ای عظیم بین من و تو محو می شود کم کم..

بالاخره٬ یا تو نابود می شوی یا من!!

***

سه قدم بر می داری و    سه بار زمین می خوری!

نه اینکه مثل همیشه کفش هایت لنگه به لنگه باشند! نه!!
این بار٬  چشم هایت کم سو شده اند..

 

من از خماری هایت فرار نمی کنم
اما٬

انگار
این بار
خدا برایمان
خواب بهتری دیده!

من هر روز پی کاغذهای سفید بزرگتری می گردم برای نوشتن شعرهای کوتاهم..
و تو هر روز بیشتر و بیشتر می سوزی در آب و غرق می شوی در آتش..*

همین جا نگه دار!!

می خواهم این فیلم را به عقب برگردانم...

تا آن جا که ناصرالدین شاه هنوز بر تخت سلطنت ننشسته بود
که فیگور بگیرد برای نشستن رو قلیان ها...

تا آن جا که کفش های لنگه به لنگه ی دست دوزت با عجله بدوند و بازگردند..
به روستایی پشت کوه های زاگرس..
بشوند پوست تن تنها گاو شیرده غلامعلی!

تا انجا که ریه ات جز بوی یاس سپید نشنیده باشد
و دود و دم نداند چیست..

اما این فیلم به عقب بر نمی گردد!!

- ناصرالدین شاه میان من و تویی هایمان سرک می کشد..

- تو سرفه می کنی..

- و این کفش های لنگه به لنگه جفت نمی شوند آخر!!

 

پ.ن: * نام آخرین اثر از چارلز بوکفسکی (سوختن در آب ٬ غرق شدن در آتش)

+ تاريخ پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 2:4 بعد از ظهر به دست سارا صاحب |
ما
صرف ِ فعل ِ "دویدن" بودیم.

برق آفتاب یا بوق سگش٬ تفاوت نمی کرد...

ما

خود ِ "دویدن" بودیم.

ایستادن و دویدنمان وزنی نداشت..

مثل شعرهایی که می سرودیم..

ما شاعران بی قافیه بودیم...

مثنوی می نوشتیم...    قصیده می خواندند....

نو می نوشتیم...    کهنه می دیدند...

 

پفک نمکی یادگار بچگی بود..

دویدن آن روزها فقط به نان سنگک کفایت می کرد..

 

ما خود دویدن بودیم..

هرگز خوابمان نمی رفت!

رفته بود که بخوابد دور از پلک هایمان...

 

شیطان در جهنم عرق کرده بود اما٬

هیچ مهمان ناخوانده و حتی خوانده ای

با خود باران را به جهنم نمی برد...

 

مردم دروغ نمی گفتند..
مردم رِبا نمی خوردند..
مردم ریا نمی کردند..
مردم در زمین های هزار متریشان مهمان هم می شدند!
مردم گناه چه می دانستند چیست؟!!

 

ما خود دویدن بودیم..

آدرس هزار متری ها را هیچ یک از مردم نداشت..

مملکتمان یکپارچه٬ شاعران بی قافیه بودند...

اما نه شعر می سرودند
و نه کهنه و نو می دانستند چیست!

وجه تمایز چهره هامان٬ تفاوت خط تیره ها بود..

 

اما همگی خود دویدن بودیم!!

+ تاريخ پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 9:21 بعد از ظهر به دست سارا صاحب |