زنده هایی که روزی 24 بار می میرند
به یاد خاطرات دور و قدیمیم دوباره این موسیقی رو گذاشتم
دنیا! دل من دیگه چیزی ازت نمی خواد. چرا رهاش نمی ذاری؟! مهربون شدی... اما می دونم پشت نقاب مهری که به چهره ت زدی، روح پلیدی پنهان شده! من احتیاجی به این محبت دروغی ندارم! بفهم!! نمی خوام دل بسوزونی! نمی خوام چپ و راست آدم های متفاوت رو سر راهم قرار بدی! آدم هایی که هیچ کدومشون رنگی از محبت حقیقی ندیدن! من هیچ احتیاجی به ترحم ندارم! بذار یه گوشه ای واسه خودم راحت باشم! من، مفلوکی ام که دست یاری همه به طرفم دراز شده! اما تنها دلیل این محبت های غیر منتظره، ترحمه و بس! تمومش کن! راهی که داری منو توش هل میدی، آخرش میرسه به یه دره ی عمیق که جز سیاهی و زشتی چیزی ته ش نیست! چی عایدت میشه اگه منو به اون عمق تاریک پرت کنی و لبخندی استهزا آمیز بزنی و دستی در هوا تکون بدی و بری؟! بذار همین جایی که هستم، میون این راه بی پایان، یه گوشه ای بزنم کنار و سر تسلیم فرود بیارم و بگم: "باشه! من تسلیم سر نوشتی ام که تو برام رقم زدی!" اما منو تو اون دره نبر! نذار تا آخر تباهی همراهیت کنم. من تحمل پرت شدن تا عمق سیاهی رو ندارم. تحمل خورد شدن مقابل این همه چشم منتظر رو ندارم! چشم های سیاهی که دوخته شده به چشمای سیاهم! چشم های تیره ی قهوه ای رنگی که با شرمندگی نگاهم می کنن و اظهار تاسف می کنن! چشم ها عسلی ای که هیچ پیامی جز نگرانی ندارن! و یه جفت چشم مبهم! با مژه های بلند برگشته. که کپی چشمای خودمه! از پشت ویترین مستطیلی شکل، با سرزنشی بچگانه نگاهم می کنن! نه! من تحمل این نگاه های عاقل اندر سفیه رو ندارم که پیام ناخودآگاه همشون بدون شک اینه: "اشتباه کردی! اشتباه محض!" همه سرزنش است و سرزنش! اینجا جز توپ و تفنگ و شکنجه خبری نیست... اینجا جز بی وفایی آدم ها چیزی نیست... اینجا جز نامردی مردان و نامرادی زمانه صفتی نیست... اینجا جز.... ری را... زندگی . سر خط... مرگ... اما خوب شد آمدی. دیگر تنها نیستیم... من و مورچه و بهار و سعید و سهراب و پگاه و نیما و شیخ و .... با آمدنت دیگر تنها نیستیم... پ.ن: سوغاتی چی برامون آوردی؟! من منتظرمااا... زحمت نوشتن مطلب این پست رو شما بکشین این دفعه!! ببینم چیکار می کنیین ها!! ذوق ادبی تون به کجاها قد می ده؟!! بوی باران دل گرفته می آمد... بوی زمین خیس خورده... بوی ناب سر سپردگی آمد.... در بلندای سکوتی که می رفت تا جان بگیرد از قهقهه ی سرمستی مان... اما سکوت بود و سکوت.... منتظر می مانم.... هیچ صدایی نبود... گوش سپردم به سکوت.... که در آن یافت کنم بوی سرمست کننده ی حضورت را... نبودی... دستانم تنها ماندند... دستانم را به بارانی سپردم که بی وقفه می بارید بر سرم... بغض آلود زمزمه کردم: گریه نکن آسمان! اشک نریز... فردا می آید! آسمان غرید: مگر هر روز همین را نمی گویی؟! پس کو؟ کجاست آن چشمان مست کننده؟! نشانم بده! گریستم و آرام گفتم: جایی زیر آسمان خوب خدا... آسمان آرام تر شده بود: کجاست؟! پس چرا من نمی بینمش! هق هق گریه هایم را باد هم شنید: رفته! بی خداحافظ... به همین سادگی... در برابر چشمان گستاخم دراز کشید زیر خاک سرد... آسمان گریه از سر گرفت... روی گرداندم... دویدم.... دنیا تمام می شد و بر می گشتم.... سایه ی آسمان از سرم کم نمی شد... نبودی! همه جا آسمان گریه می کرد! از آن گریه ها که دل سنگ را می سوزاند! دلت مگر از سنگ نبود؟! چرا نمی سوخت پا به پایم؟! من می دویدم.... آسمان نعره می زد... وقتی دلت می گیره به خودت می گی این روز هم مثل بقیه ی روزا تموم می شه! ۴-۵ ماهه که دلم گرفته. روزای خدا تموم شدنی نیستن انگار... راه نفوذ همه رو به دلم بستم. دیگه نمی تونم خوشبینانه به زندگی نگاه کنم! اگه یه روز صبح که از خواب پا می شی، یه جای سلام و یه نگاه قشنگ به آدمای دور و برت، به خودت لعنت بفرستی که چرا هنوز زنده ای، بدون شک تا آخر اون روز مثل سگ زندگی می کنی! چرت و پرت می گم.... کاش حرفای جدیدی برای گفتن داشتم! بعد از نزدیک ۴۰ ساعت تمام که حرف نزده بودم اصلا"، امروز مجبور شدم حرف بزنم! اونم از اون حرفایی که گفتن و نگفتنشون یکیه! کلافه م کردن! اونقدر این چند وقته کم حرف می زنم و بیشتر با سر جواب می دم که وقتی داشتم حرف می زدم یه حس غریب داشتم! انگار که تازه دارم صدامو می شنوم! این روزا فقط وقت می کنم لب هامو بدوزم به هم. و اگر فرصتی هم پیش اومد، چشمام رو هم! از هر ۲۴ ساعتی که به جون کندن می گذره نزدیک به ۱۷-۱۸ ساعتشو خوابم! البته دنیایی ست فقط شبیه به خواب! یه جایی بین مستی و هوشیاری! انگار تو برزخ دست و پا می زنم! مثل وقتایی که آدم تازه از تو سی سی یو اومده تو بخش! همه چی هیاهو! حتی سکوت هم! همه ی اتفاقاتی که دارن به وقوع می پیوندن، بیش از حد درک منه! خسته شدم از این همه نگاه بدون استفهام! مخاطب رو فقط نگاه می کنم! به اندازه ی همه ی دنیا حرف میزنه! و من باز هم نگاه! داد می زنه! باز هم نگاه! چشم غره می ره! باز هم نگاه! لمسم می کنه! باز هم نگاه! خشمگین می شه! باز هم نگاه! مبهوت می شه! از جام بلند می شم و میرم! یه جوری که انگار هیچ وقت نبودم! همین طور که می دونم از پشت سر داره نگاهم می کنه، نگاه ترحم انگیزش رو پشت پلک های بسته م متصور می شم! محکم می خورم به ستونی که معمار صلاح دیده وسط پذیرایی بکاره! به راهم ادامه می دم... و دوباره.... یه روز صبح از خواب پا می شی....مثل سگ زندگی می کنی....تا دوباره بری تو خلسه ی خواب!! امروز اولین روز ماه آذره، سی و یکمین روز از فصل پاییزه، دویست و هفدهمین روز از سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت و شش هزار و یکصد و نود و نهمین روز زندگی من!! کاش دل چه حس قشنگی ست که دست هایت را فرو ببری تا ته، در جیب شلواری که بار اول است می پوشی اش ولی از بی پولی مفرط سوراخ ته اش را با سر انگشتانت لمس کنی و بیاندیشی به لحظه های ناب زیبای با هم بودن در کنار رودخانه ای که چشمه ی اشکش خشکیده بود و حالا از شدت فشار آب گاهی کفش ها عروسکی ات را خیس می کند که کنار محل همیشگی قرارهای کهنه تان نشسته ای و به جای خالیتان زل زده ای! "حرف هایی برای نگفتن؟!" یا "ملودی زیبای lee scratch perry " رفتنت هم به دل نشست.... یک سال و اندی می گذرد و ما...... من و وبلاگم..... کمی..... بی خیال!! خلاصه این که: عزیزم تولد یک سالگی ات مبارک!
فکر می کنی امروز چه خبره؟!
هیچ خبر!!
جز این که یه روز دیگه به تاریخ سیاه زندگی من اضافه شده!
چه قدر سخته آدم روزشمار روزهای زندگیشو داشته باشه، بدون این که انتظار روز خاصی رو توی این تقویم طولانی و بی سر و ته بکشه!
همین جوری به اجبار بره جلو، به امید این که یه روزی یه اتفاق خارق العاده تو زندگی اجباریش بیفته!
حس می کنم بیش از حد خودم زنده موندم!
خدایا!! من به اندازه ی کافی لذت های زندگی رو چشیدم!
زیبایی های این دنیا رو با همه ی وجودم دیدم.
دوست داشتن و دوست داشته شدن واقعی رو با تمام وجود تجربه کردم!
چیز بیش تری از این دنیا و آدم های بی وفاش نمی خوام!
تو پرونده ی زندگیم تجدید نظر کن. شاید یه حکم جدید برام صادر کردی!
من از چوبه ی دار این دنیا هیچ هراسی ندارم...
بخشایش ها هم مثل نام فامیلشان بخشنده بود....
در این حین آسمان کبود بر سرت نعره بزند و بغرد و تازیانه بکشد بر سر درختانی که به زور پناهنده شان شدی که:
"لحظه های زیبای با هم بودن سیری چند؟! چه حسی دارد که بدانی برای آخرین بار است می بینی اش؟!"
و سپس رحمت خدا را چون پتک بر سرت بکوبد که آب بر سرت!! از دستش دادی!
به چه دل خوش کردی؟!
که هر دوی آن ها شاهد جاری شدن خطبه ی خاطراتتان بودند!
| Design By : Night Skin |


