تبليغاتX
زنده هایی که روزی 24 بار می میرند


زنده هایی که روزی 24 بار می میرند

 

چه حس قشنگی ست که دست هایت را فرو ببری تا ته، در جیب شلواری که بار اول است می پوشی اش ولی از بی پولی مفرط سوراخ ته اش را با سر انگشتانت لمس کنی و بیاندیشی به لحظه های ناب زیبای با هم بودن در کنار رودخانه ای که چشمه ی اشکش خشکیده بود و حالا از شدت فشار آب گاهی کفش ها عروسکی ات را خیس می کند که کنار محل همیشگی قرارهای کهنه تان نشسته ای و به جای خالیتان زل زده ای!
در این حین آسمان کبود بر سرت نعره بزند و بغرد و تازیانه بکشد بر سر درختانی که به زور پناهنده شان شدی که:
"لحظه های زیبای با هم بودن سیری چند؟! چه حسی دارد که بدانی برای آخرین بار است می بینی اش؟!"
و سپس رحمت خدا را چون پتک بر سرت بکوبد که آب بر سرت!! از دستش دادی!
به چه دل خوش کردی؟! "حرف هایی برای نگفتن؟!" یا "ملودی زیبای lee scratch perry "
که هر دوی آن ها شاهد جاری شدن خطبه ی خاطراتتان بودند!

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط سارا| |

 

رفتنت هم به دل نشست....

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط سارا| |

 

یک سال و اندی می گذرد و ما...... من و وبلاگم..... کمی.....

بی خیال!!

خلاصه این که:

عزیزم تولد یک سالگی ات مبارک!

 

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط سارا| |

 

اشک هایی روان می شوند به عرض زاینده رود خشکیده و به طول پاک کن کودکی هایم

که خط می کشید بر سطح سفید دفتر سیاهم.

و به ارتفاع پشت بام خانه مان که از آن بالا باغچه را سیراب می کند.

حرکت آرامش روی سطح کبودی ست که کم کم می رود تا از افق نیلی به پرچین های سبز و تاریک تنهایی برسد.

سطحی ۲*۲

در طراحی نقشه ی بی کسی های پنهانم.

فقط ۳۰ ثانیه زمان دارید تا مساحتش را حساب کنید.

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط سارا| |

 

اول جواب کامنت

بعد...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط سارا| |

 

 این شب ها اصلا" روزهای خوبی نیستند!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط سارا| |

 

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط سارا| |

 

حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هرکسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت .

 

"دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط سارا| |


Design By : Night Skin